سيد محمد باقر برقعى
296
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
درّههاى خرّم در بند و گُلگشت و صفا * چادرى بر پا كبابلى و بلالى داشتيم قلّه را تا اوج مىرفتيم از دامان كوه * چون قنارىهاى عاشق ، تا كه بالى داشتيم دشت سرخ قيطريه بود و استخر و شنا * غافل از بيداد دوران قيل و قالى داشتيم شاعران بودند آنجا گاهگاهى گرد هم * دورشان پروانهآسا تا مجالى داشتيم شادمان از دور مىگشتيم دور « شهريار » * شاعر شورآفرين را شرح حالى داشتيم « آمدى جانم به قربانت ولى حالا چرا » * بود شعرش همدم ما ، تا جمالى داشتيم آرزوى ما در و پند شب و روز پدر * ناگهان چون ديگران ما هم عيالى داشتيم تا « پريسا » آمد و « ناصر » دو فرزند عزيز * كى دگر ؟ فرصت پى كسب كمالى داشتيم سفره پرنعمت ز رنج و كار ما گسترده بود * شاد و سرخوش ، لقمهء نان حلالى داشتيم درد مردم بود ما را در دل از روز نخست * پيش نامردان حقوق پايمالى داشتيم نوبت پرواز شد ، سوى سپهر نيستى * اى جوانان ، ديگر آخر سنّ و سالى داشتيم « ذرّه » دردا شمع جانت ذرّه ذرّه آب شد * آه ، همچون رفتگان ، ما هم زوالى داشتيم شعر موشّح « 1 » نسيم صبح بهارى ، بيا بسوى پدر * اميد جانى و گلزار آرزوى پدر صريح و ساده بگويم ، تو ، روح و عمر منى * رسيده آنكه بخندى چو گل ، به روى پدر دل پردرد آدميزاد ، بىوفاست ، رفيق * كار او در جهان جفاست ، رفيق خواه همسر بُوَد و يا فرزند * خصم جان تو ، در خفاست رفيق پس از مرگ من به عكس عمر من ، اى عكس برقرار تو باش * پس از خزان غمانگيز من ، بهار تو باش
--> ( 1 ) - دو بيت موشّح را براى فرزندش ناصر سروده كه تازه به راه افتاده بود .